|
نرگس هم بالاخره تمام شد٬ خوشبختانه یا بدبختانه٬ با تمام ۸۰ قسمتش. نمی دونم چرا ولی به نظر من قرار نبوده که اینجوری تمومش کنند٬ یعنی قرار بود که جور دیگه ای تمومش کنند ولی به دلیله بعضی حرف و حدیث ها و همچنین گفته و شنیده شدن چیزهایی که نباید گفته و شنیده می شدن آخرش تبدیل شد به یک فیلم نیمه هندی٬ نیمه ایرانی٬ نیمه مریخی!
آخر فیلم و نتیجه گیری آخریه خیلی مهمه٬ همونجوری که استاد خوب با نمره ی خوب کامل میشه٬ فیلم خوب هم با نتیجه گیری و پیام خوب کامل میشه. حالا این نتیجه گیری هر جوری می خواد باشه فقط بهتره نظر شخصی کارگردان یا نویسنده هم توش دخیل باشه. اما یکی از تنها چیزایی که من تو سریال نرگس ندیدم نتیجه گیری بود٬ که حالا این اتفاق ها و کارهایی که انجام شد نتیجه اش چی بود؟ بهتر بود می شد یا نه؟ اصلاْ آدمها چرا باید همچین کارهایی بکنند یا اصلاْ پشیمونی سودی داره یا نه؟ اينم نتیجه گیری یکی از دوستان آي كيو كه قسمت های آخر نرگس رو هم ندید: ۱- اسم دختر بزرگتونو بزارین نرگس٬ فقط ممکنه زود بمیرین! ۲- اسم پسر آخری رو نذارین بهروز٬ چون میره خارج نه PHD ميگيره نه HIV. 3- اگه فاميليتون شوكته يا توبه كنين يا 6 ماه يه بار خودتون رو به دكتر نشون بدين! خلاصه اینکه یه سریال۸۰-۹۰ قسمتی دیگه و ۸۰-۹۰ روز دیگه از عمر ما رفت ... کاش قَدرشو می دونستیم؛ یا اینکه حداقل خدا کنه قدر سریال های ۳۰ قسمتی ماه رمضان رو بدونیم ......
+ یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط علی
|
جاتون خالي با يه سري از اين بر و بچ رفته بوديم علم كوه، كلي حال داد و البته از اونجایی که علم کوه دومین قله بلند ایرانه پس من هم دیگه یه کوهنورد درست و حسابی شدم! البته خیلی هم کار شاقی نکردیم چون از راحت ترین مسیرش رفتیم کوه جای خوبیه٬ برای شناختن دوستامون٬ برای شناختن خودمون و برای شناختن خدامون. - عکسهای سفرمون رو هم اگه دستم برسه می زنم تا اونایی که گفتن دروغ می گی باور کنن! - در مورد مطلب قبلی هم من از نظر دوستان برداشت کردم که ما خیلی بیشتر از زنبوره نمی فهمیم!
يكي از دوستان دارد مي رود حج، ولي مثل اينكه كمي كارش گير است دو قسمت از تذكرة الاولياء عطار را برايش مي آورم كه من را هم دعا کند: اول در ذکر ذوالنون مصری رحمة الله عليه: نقل است که گفت: در سفری بودم، صحرا پربرف بود، و گبری را ديدم دامن در سرافگنده و از صحرای برف می رفت و ازرن می پاشيد. ذالنون گفت: ای دهقان! چه دانه می پاشی؟
و دوم در ذکر سفيان ثوری قدس الله روحه:
+ دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط علی
|
از نفس افتاده بود. روی شیشه ی اتوبوس هی زنبوره بالا و پایین می رفت. هی خودش رو می کوبید به شیشه. چند سانتیمتر بالاتر، پنجره ی بالای شیشه باز بود. بین پنجره و شیشه فقط یه تیکه نوار پلاستیکی سیاه رنگ بود، اما ...
دیگه تقریباً جون نداشت. اگه يه کم فقط يه کم بالاتر مي پريد پنجره ي باز بالايي رو مي ديد و مي تونست آزاد شه. اما به شيشه چسبيده بود و جرأت جدا شدن ازشو نداشت. مي ترسيد همون تصويري که از فضاي باز رو مي بينه از دست بده .... ۱- زنبوره نمي فهميد که اين کار رو مي کرد، ما که مي فهميم چرا اين کارو مي کنيم. ۲- زنبوره آخرش همونجا مرد.
+ سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط علی
|
چند وقتیست که همه چیز به خوبی پیش می رود٬ با یک روال منظم. نه اینکه همه چیز تکراری و منظم باشد بلکه انگار قرار است در همین سطح بمانی٬ انگار قرار است تا چند وقت اتفاقی نیفتد و همین است که نگرانم می کند ... گویی آرامشی ابدی است.
نمی دانم خودم باید آرامش را بهم بریزم یا اینکه خود به خود به هم می ریزد. فکر کنم کار خودم است ... حالا چه کار باید بکنم؟ یک راهش رفتن سراغ کارهای سخت است٬ مثل خواندن برای کارشناسی ارشد. راه دیگرش مشغول شدن زیاد است٬ مثل شروع یک کار حسابی تمام وقت. یک راه دیگر بهم ریختن وضعیت موجود است٬ مانند رفتن به جایی دیگر ..... البته راه بدتری هم هست: آرامش ابدی.
+ چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 3:10 بعد از ظهر  توسط علی
|
|