نیستیم!

همانگونه که می دانیم فعلاْ نیستیم تا کنکور،
ان شاء الله بعد از کنکور با رنگ و لعابی تازه، در جایی تازه، و با نگرشی تازه خدمت می رسیم.

 

پا نوشت: خیلی خیلی ... خیلی برام دعا کنید ...

اختلاف طبقاتی برفکی

جمعه شب و کمی هم شنبه صبح برف اومد.


خانم مجري برنامه کودک که مثلاً تازه از برف بازي اومده بود گفت: خوب دخترم خونه ي شما امروز برف اومده بود؟ دختر کوچولوي 8-9 ساله از پشت تلفن گفت نه. خانم مجري که انگار نمي دونست از همت به پايين تقريباً برف نيومده گفت: مگه خونه ي شما منطقه چنده؟ دخترک بعد از يک کم مکث و گوش کردن حرف هاي اطرافيان گفت 16...
شبيه اين اتفاق تو برنامه کودک بعد از ظهر هم افتاد. از ماجراهاي برف امسال خيلي ناراحت نشدم چون خيلي غيرمنتظره نبود ولي حداقل به فکر فضاي فکري آينده ي بچه هاي مملکت باشيم ...

رابعه (س)

به نام حضرت دوست

تذکره الاولیاء عطار را دیده اید لابد، بعضی قسمت هایش را خیلی دوست دارم که یکی از آنها ذکر رابعه عدويه رحمة الله عليها است، تنها زنی که ذکرش در تذکره الاولیاء آمده ... بارها و بارها ذکر او را خوانده ام و هیچ گاه سیر نشده ام. قسمتی از آنچه درباره ی او آمده را که از اینجا گرفته ام در زیر می آورم تا شما هم به بزرگی "امّ الخیر" غبطه بخورید. قسمت زیادی را اینجا گذاشته ام، تا هر جایش را که دلتان یاری کرد بخوانید ....:

ذکر رابعه عدويه رحمة الله عليها
آن مخدره خدر خاص ، آن مستوره اخلاص ، آن سوخته عشق و اشتياق ، آن شيفته قرب و احتراق ، آن گمشده وصال ، آن مقبول الرجال ثانيه مريم صفيه ، رابعه العدويه رحمةالله عليهما. اگر کسی گويد ذکر او در صف رجال چرا کرده ای گويم که خواجه انبيا عليهم السلام می فرمايد :ان الله لاينظر الی صورکم الحديث . کار به صورت نيست به نيت است . کما قال عليه السلام يحشر الناس علی نياتهم . اگر رواست دو ثلث دين از عايشه صديقی رضی الله عنها فراگرفتن هم روا بود از کنيزکی از کنيزکان او فايده دنيی گرفتن . چون زن در راه خدای مرد بود او را زن نتوان گفت . چنانکه عباسه طوسی گفت :چون فردا در عرصات قيامت آواز دهند که يا رجال ! نخست کسی که پای در صف رجال نهد ، مريم بود عليها السلام .
کسی که اگر در مجلس حسن حاضر نبودی ترک مجلس کرد ی ،وصف او در ميان رجال توان کرد . بل معنی حقيقت آن است که اطنجا که اين قوم هستند همه نيست توحيد اند . در توحيد ، وجود من و تو که ماند تا به مرد و زن چه رسد . چنانکه بوعلی فارمذی می گويد رضی الله عنه نبوت عين عزت و رفعت است . مهتری و کهتری در وی نبود . پس ولايت همچنين بود . خاصه رابعه که در معاملت و معرفت مثل نداشت و معتبر جمله بزرگان عهد خويش بود و بر اهل روزگار حجتی قاطع بود . نقل است که آن شب که رابعه به زمين آمد درهمه خانه پدرش هيچ نبود که پدرش سخت مقل حال بود و يک قطره روغن نداشت که نافش چرب کند ؛ و چراغی نبود ، ورگويی نبود که دورپيچد ، و او را سه دختر بود . رابعه چهارم ايشان آمد . رابعه از آن گفتندش . پس عيالش آواز داد :به فلان همسايه شو ، قطره ای روغن خواه تا چراغ درگيرم .
و او عهد داشت که هرگز از هيچ مخلوق هيچ نخواهد . برون آمد و دست به در همسايه بازنهاد و باز آمد و گفت :در باز نمی کند .
آن سرپوشيده بسی بگريست . مرد در آن اندوه سر به زانو نهاد ، بخواب شد.پيغمبر را عليه السلام به خواب ديد . گفت :غمگين مباش که اين دختر که به زمين آمد سيده است که هفتاد هزار از امت من در شفاعت او خواهند بود .
پس گفت : فردا به بر عيسی زادان شو - امير بصره - بر کاغذی نويس که بدان نشان که هر شب بر من صدبار صلوات فرستی و شب آدينه چهار صد بار صلوات فرستی ، اين شب آدينه که گذشت مرا فراموش کردی . کفارت آن را چهار صد دينار حلال بدين مرد ده .
پدر رابعه چون بيدار شد. برخاست و آن خط بنوشت و به دست حاجبی به امير فرستاد. امير که آن خط بديد گفت :دو هزار دينار به درويشان دهيد به شکرانه آن را که مهتر را عليه السلام از ما ياد آمد و چهار صد دينار بدان شيخ دهيد و بگوييد می خواهم در بر من آيی تا تو را ببينم . اما روا نمی دارم که چون تو کسی پيش من آيد. من آيم و ريش در آستانت بمالم . اما خدای برتو که هر حاجت که بود عرضه داری.
مرد زر بستد و هرچه بايست بخريد . پس چون رابعه پاره مهتر شد و مادر و پدرش بمرد در بصره قحطی افتاد و خواهران متفرق شدند . رابعه بيرون رفت . ظالمی او را بديد و بگرفت . پس به شش درم بفروخت و خريدار او را کار می فرمود به مشقت . يک روز می گذشت نامحرمی در پيش آمد . رابعه بگريخت و در راه بيفتاد و دستش از جای بشد . روی بر خاک نهاد و گفت :خدايا ! غريبم و بی مادر و پدر ، يتيم و اسير مانده و به بندگی افتاده ، و دست گسسته ، و مرا از اين غمی نيست الا رضای تو . می بايدم که تو راضی هستی يا نه .
آوازی شنود که غم مخور که فردا جایيت خواهد بود که مقربان آسمان به تو بنازند .
پس رابعه به خانه خواجه بازآمد و پيوسته به روز روزه می داشت و خدمت می کرد و درخدمت خدای تا روز برپای ايستاده می بود . يک شب خواجه او از خواب بيدار شد . در روزن خانه فرو نگريست . رابعه ديد سر به سجده نهاده بود و می گفت :الهی تودانی که هوای دل من در موافقت فرمان توست و روشنايی چشم من در خدمت درگاه توست . اگر کار به دست منستی يک ساعت از خدمت نياسايمی ولکن هم تو مرا زير دست مخلوق کرده ای .
اين مناجات می کرد و قنديلی ديد از بالای سر او آويخته معلق بی سلسله و همه خانه از فروغ آن نور گرفته . خواچه چون آن بديد  بترسيد . برخاست و به جای خود بازآمد و به تفکر بنشست تا روز شد . چون روز شد رابعه را بخواند و بنواخت و آزاد کرد .
رابعه گفت :مرا دستوری ده تا بروم .
دستوری داد . از آنجا بيرون آمد و در ويرانه ای رفت . پس ، از آن ويرانه برفت و صومعه ای گرفت و مدتی آجا عبادت کرد . بعد از آن عزم حجش افتاد. روی به باديه نهاد . خری داشت ، رخت بر وی نهاد ، در ميان باديه خر بمرد . مردمان گفتند :اين بار تو برداريم .
گفت :  شما برويد که من بر توکل شما نيامده ام .
مردمان برفتند . رابعه تنها ماند . سر برکرد ، گفت : الهی پادشاهان چنين کنند . با عورتی غريب عاجز مرا به خانه خود خواندی . پس در ميان راه خر مرا مرگ دادی و مرا به بيابان تنها گذاشتی .
هنوز اين مناجات تمام نکرده بود که خر بجنبيد و برخاست . رابعه بار بر وی نهاد و برفت .
راوی اين حکايت گفت : به مدتی پس از آن خرک را ديدم که در بازار می فروختند . پس روزی چند به باديه فرورفت . گفت :الهی دلم بگرفت .کجا می روم من کلوخی و آن خانه سنگی مرا تو هم اينجا می يابی .
تا حق تعالی بی واسطه به دلش گفت که :ای رابعه ! در خون هژده هزار عالم می شوی . نديدی که موسی ديدار خواست . چند ذره ای تجلی به کوه افگنديم . به چهل پاره به طريق ، اين جا به اسمی قناعت کن .
نقل است که وقتی ديگر به مکه می رفت . در ميان راه کعبه را ديد که به استقبال او آمده بود . رابعه گفت :مرا رب البيت می بايد بيت چه کنم ؟ استقبال مرا از من تقرب الی شبرا تقربت اليه ذرعا می بايد . کعبه را چه بينم . مرا استطاعت کعبه نيست ، به جمال کعبه چه شادی نمايم ؟
نقل است که ابراهيم ادهم رضی الله عنه چهار ده سال تمام سلوک کرد تا به کعبه شد . از آنکه در هر مصلا جايی دو رکعت می گزارد تا آخر بدانجا رسيد ، خانه نديد . گفت :آه ! چه حادثه است ، مگر چشم مرا خللی رسيده است ؟
هاتفی آواز داد : چشم تو را هيچ خلل نيست ، اما کعبه به استقبال ضعيفه ای شده است که روی بدينجا دارد .
ابراهيم را غيرت بشوريد . گفت :آيا اين کيست ؟
بدويد . رابعه را ديد که می آمد و کعبه با جای خويش شد . چون ابراهيم آن بديد گفت :ای رابعه ! اين چه شور است که در جهان افگنده ای ؟
گفت :شور من در جهان نيفگنده ام . تو شور در جهان افکنده ای که چهار ده سال درنگ کرده ای تا به خانه رسيده ای.
گفت :آری ! چهارده سال در نماز باديه قطع کرده ام .
گفت :تو در نماز قطع کرده ای و من در نياز .
رفت و حج بگزارد و زار بگريست . گفت :ای بار خدای ! تو ، هم بر حج وعده ای نيکو داده ای و هم بر مصيبت . اکنون اگر حج پذيرفته ای ثواب حجم گو . اگر نپذيرفته ای اين بزرگ مصيبتی است ، ثواب مصيبتم گو .
.......

خط ویژه 2

خط ویژه را که یادتون هست٬ همان خطوط پهن هویج رنگ مقطع

پای شبکه خبر نشسته بودم و خانم مجری و آقای لابد کارشناس درباره ی ترافیک صحبت می کردند که بحث رسید به اتوبان چمران:

خانم مجری: طرح خط ویژه در اتوبان چمران هم که برداشته شد ...

آقای لابد کارشناس: بله مثل اینکه این طرح دیگه توی اتوبان چمران رعایت نمی شود.

خانم مجری: بله دیگر در این اتوبان طرح خط ویژه برداشته شده و دیگر خط ویژه وجود ندارد.

آقای لابد کارشناس: بله در یک اتوبان شلوغ و سه بانده مثل چمران این که یک خط را هم به خط ویژه اختصاص بدهند (آقای لابد کارشناس در حال نیشخند) خوب معلوم است که جواب نمی دهد...

خانم مجری: (که خودش هم یادش آمده منبع موثقی برای خبر ندارند) البته قبلاْ در همه جای این خط ویژه مأمورین راهنمایی رانندگی ایستاده بودند که الان دیگر نیستند پس لابد این طرح در این اتوبان لغو شده البته این یک طرح آزمایشی بود ...

آقای لابد کارشناس: بله ...............

 

نتیجه گیری منطقی : شبکه ی خبر هم خیلی خبر ندارد!

نتیجه گیری فلسفی : رنگ خط ویژه را باید قرمز خال خال پشمی کنند!

نتیجه گیری هویجانه : بالاخره درست می شود فقط باید کمی صبر کنیم. البته شاید کمی بیشتر از کمی!

کوری

کوری را شروع کرده ام، دو سه روزی می شود، اثر ژوزه ساراماگو، البته این ترجمه ای از ترجمه ی انگلیسی اثر پرتغالی است. خیلی لذت بخش است، چند وقتی بود رمان نخوانده بودم، چند سالی است که رمان به این قشنگی نخوانده ام. ترجمه اش هم خیلی زیباست. امروز مسیرم را خیلی کوتاه کرد. یک ساعت مسیر صبح حدود 30 صفحه اش را خواندم و بعد از ظهر هم همچنین. نثر خیلی گیرا و دلپذیری دارد که عادی نیست ولی زیباست. بهتان پیشنهاد می کنم بخوانیدش٬ غیر از کمی در وسط هایش بقیه اش همین جور شما را به دنبال خودش می کشد. داستانش واقعی است٬ ولی تلخ است.

 

- خدا را شکر جلسه هفتگی ها دوباره راه افتاده٬ جای خوبیست برای فراموش کردن غربت های دنیا

 

- با اجازه تان هم امروز می ریم شمال٬ به جای همه هم از آفتاب داغ و شوری دریا و هوای شرجی لذت می بریم ...

کرم ابريشم

خوش به حال کرم ابريشم
زيرا
-بالاخره-
روزي
پيله اش را پاره خواهد کرد